اتاق کار و نویسندگان (در باب اتاق، وطن، توهم-بیضایی، آلن، بوکفسکی، داستایفسکی)

0
229

نقطه ویرگول ؛ اتاق کار و نویسندگان ؛ ترک کردن اتاق و رفتن به اتاقی جدید برای آن‌ها که سال‌ها در بین چهار دیوار آشنای آن پنهان‌شده‌اند به‌اندازه رها کردن معشوقی که دیوانه‌وار دوستتان دارد سخت است. برای من هم این کار به همان اندازه سخت بود.

اتاق کار و نویسندگان
اتاق کار و نویسندگان . گوشه ی برنارد شاو ؛ نقطه ویرگول
گوشه ی برنارد شاو ؛ نقطه ویرگول

آخرین کتابی که از قفسه کتابخانه‌ام برداشتم رمان جوان خام داستایفسکی بود: «بله آدم افسرده‌ای هستم. همیشه دهانم را می‌بندم. غالباً دوست دارم از اتاق پر از جمعیت بیرون بروم.» به نظر می‌رسد اگر یکی از همین اتاق‌های شلوغ را که «آرکادی دولگوروکی» این‌چنین از آن آشفته را از انسان‌ها تهی کنی تا تنها او و اشیا در آن بمانند، او بتواند سال‌ها در آن زندگی کند و همان‌جا بمیرد.

ترک کردن اتاق برای آن‌ها که کارشان نیاز به پشت میز نشستن و خودشان نیاز به‌تنهایی دارند بسیار سخت است. آن‌ها در اتاقشان می‌مانند و در آن کار می‌کنند تا جایی که اتاق به وطن آن‌ها تبدیل می‌شود.

بیضایی در قرنطینه

بهرام بیضایی در مورد وطن و دل‌تنگی در مصاحبه «بیضایی در قرنطینه» در پاسخ سؤال «آیا دلتان برای ایران تنگ‌شده؟» می‌گوید: «من دلم تنگ میشه برای دفتر کارم. دلم تنگ میشه برای یک‌خانه در ساحل شمال. برای اینکه وقتی ایران هم بود چیزی بیشتر… وطنم همین اتاقم بود.»

اتاق و تنهایی باهم خو می‌گیرند تا در این تنهایی اتاقت را از بر‌کنی. رفته‌رفته تمام گوشه‌هایش را ‌بشناسی؛ تمام وسایل قرارگرفته در آن، رنگ دیوارهایش و نظمش در اوج آشفتگی که خود در آن ایجاد کرده‌ای برایت عادت می‌شود. و با زیادشدن همین‌ها دیگر ترک کردن اتاق برایت عذاب می‌شود. و به همان اندازه خو گرفتن با اتاقی جدید.

بسیاری هنگامی‌که شهرشان و یا کشورشان را ترک می‌کنند. به یاد همین عادت‌ها می‌افتند. و همین یادها و عادت‌هاست که در غربت بلای جانشان می‌شود.

خاطرات در آنجای رهاشده زاده شده‌اند و بخواهی نخواهی در آن ریشه دوانده‌اند. تنها زمانی می‌توانی کاملاً رها شوی که آن ریشه‌ها را رها کنی و عادت‌های جدیدی به وجود آوری و آن‌ها را با خاطرات تازه‌ات جمع کنی تا دوباره بتوانی بگویی من از آنم و آن از من.

توهم قدرت، وودی آلن

بودن در هرجایی بخصوص در فضای محدود و بسته چهاردیواری‌ای به نام اتاق، پس از مدتی توهم قدرت را در انسان بیدار می‌کند. حسی که انسان از ابتدای خلقتش همیشه در آرزوی دست یافتن به آن بوده است. تبدیل‌شدن به کسی که همه‌چیز و همه‌کس را در تسلط خود دارد. «وودی آلن» در نمایشنامه «متل و ماه‌عسل» می‌نویسد: «سام: من اون شخصیت رو دوست داشتم. نوشته‌های تو خیلی کُندن اون داستان پست‌مدرنیستی­ت در مورد اون ملحدِ که هشتاد سال توی یه اتاق خالی، بی‌اینکه تکون بخوره، تنها می‌نشست چون‌که می‌خواست زندگی‌اش آهسته بگذره… خوابم بُرد.» این همان نیروی اتاق است که توهم قدرتی ایجاد می‌کند که تصور ‌کنی بر سخت‌ترین جنبه زنده‌بودن یعنی زمان، می‌توانی غلبه کنی.

همین توهم‌ها و ترس‌ها است که رها کردن و رفتن را سخت می‌کند. پس چه راهی هست برای آن‌که کم‌تر ترسید و از توهم قدرت بیرون نیامد؟ آن‌که اشیایی داشته باشی تا به کمک آن‌ها بتوانی در محل جدیدت آشنا پنداری کنی.

هنگام رفتن از یکجا اشیایی را به‌ظاهر برای یادگار برمی‌داری اما بردن اشیاء از محلی آشنا به مکان غریب بیشتر از آن‌که برای به یادآوردن گذشته باشد برای حفظ غرور تسلط است و آشنا پنداری. با خود وسایلی داری تا بتوانی بگویی اینجا هم همانند آنجاست. می‌گویند رضاشاه هنگام خروج اجباری‌اش از ایران مشتی خاک با خود برده است.

اتاق، برناردشاو، چارلزبوکفسکی
ترک کردن اتاق. بوکوفسکی ؛ نقطه ویرگول
بوکوفسکی ؛ نقطه ویرگول

برناردشاو می‌گوید: «آدم‌ها خسته‌ام می‌کنند. می‌آیم اینجا تا پنهان شوم.» و یا « چارلزبوکفسکی» می­نویسد: « بهترین چیز اتاق تخت خواب بود. دوست دارم ساعت‌ها، حتی در طول روز با پتوی کشیده شده تا چانه‌ام در تختم بمانم آنجا بودن خوب است. هیچ اتفاقی در آنجا نمی‌افتد، کسی نیست، هیچ‌چیز آنجا نیست.» این‌یکی دیگر از نیروهای مکان است. نیرویی که می‌تواند تو را پنهان کند. می‌توانی در تنهایی و پنهان، خالق شوی و خلق کنی . برای همین است که نویسندگان، گوشه‌ای به نام اتاق‌دارند تا بتوانند پناه بگیرند و خلق کنند.

ترک کردن این اتاق برای من همانند رفتن از شهری است که تمام ساعاتش را دیده‌ام و تمام خیابان‌هایش را می‌شناسم و با آن هزاران خاطره دارم که هنوز فراموش نکرده‌ام. مکانی که در آنجا با خاطراتم قدرتمندم.

برای همین برای آشنا پنداری و از دست نرفتن خاطرات و توهم‌ها تصمیم گرفتم تا آخرین کتاب را همین‌جا رها کنم. این کتاب که در اتاق خواهد ماند با نخی نامرئی به من وصل خواهد شد. و همین نخ به من قدرت خواهد داد تا احساس غریبی نکنم. روزی که در اتاقی جدید خاطرات تازه‌ای ساختم، آن روز این کتاب و در پس آن این اتاق را فراموش خواهم کرد.

؛ نقطه ویرگول . اتاق کار و نویسندگان

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید