افسانه ای به نام مارادونا و جام جهانی هشتاد و شش(جادوگرِ رئالیسم جادویی)

0
409

افسانه ای به نام مارادونا.جام جهانی هشتادوشش. مکزیک؛ آرژانتین و بریتانیای کبیر بار دیگر در مقابل یکدیگر ایستادند با در دیگر در نبرد مگر و زندگی. اما این بار بر مستطیلی افسون شده­ی ساحری مکار. قهرمانی آرژانتینی که طلسم میکند و حیله .قهرمانی چون قهرمانان کهن. اودیسئوسی که برای شکست دشمن مکر میکند و به همراه این بار نه یونانیان بلکه آرژانتینی ها جادو میکند و حیله­ای در مقابل دشمن به کار میگیرد.

نقطه ویرگول

چهار سال از جنگ بر سر جزایر فالکلند گذشته، نماینده قدرتمندان در مقابل  ضعیفان است. آرژانتین تیمی از سرزمین های رئالیسم جادویی. جایی که واقعیت و جادو به هم پیجیده و در آمیخته اند. آمریکای لاتین. در واقع گرایی جادویی، رویدادی دقیق و واقع بینانه به کمک چیزی/چیزهایی باور ناپذیر و بسیار غیر عادی نقض میشود. و آن روز همان روز است، روز نقض هر آنچه که به نظر واقع می آید.جادوگر رئالیسم جادویی ؛ نقطه ویرگول

فرزند خدا

آن روز کینه ای بر دل امپراطوری روباهان نشست که هیچگاه فراموش نکردند و نخواهند کرد. حتی سی و چهار سال بعد با خشم آن را باز گفتند؛ که کاش تکنولوژی بود و کسی و چیزی و شاید وسیله ای در مقابل سحر. اما غافل از آنکه دیگر اینجا ساحر فرزند خداست. مسیح است. و آنچه شد تنها افسون نبود. چه کسی در مقابل خدا می ایستد. نه، این بار دیگر مسیح باز مصلوب نبود.برای خلق جادو در داستان قهرمانی نیاز است. موسایی عصا بر دست. آرشی بر کوه.

قهرمان آن روز مردی ساختار شکن بود. جادوگری بی همتا. روز، روزِ انتقام آرژانتین بود. آن روز،  انتقامِ هفتاد و چهار روز جنگ و دویست و شصت و نه آرژانتینی گرفته شد. همه چیز کامل بود و آماده. بیست و شش سال پیش پسر زررین در لانوسِ بوئنوس آیرس متولد شد تا نود دقیقه فوتبال رئالیستی را در دو لحظه به روایتی جادویی تبدیل کند.

مشت های گره کرده
وی ای آر کجا بود وقتی به آن نیاز داشتیم ؛ نقطه ویرگول
وی ای آر کجا بود وقتی به آن نیاز داشتیم ؛ نقطه ویرگول

شماره ده آرژانتین  بر تن دیگوست اما آن دست که گل اول را به ثمر رساند دست دیگو نبود؟ دست خدا بود که انتقام مردم آرژانتین را گرفت. چه شکوهی بزرگ تر از آنکه دشمنی بزرگ فریب اسب تروا را بخورد و به یغما برود. ملتی از آب های خروشان عبور کنند و یا گلی با دست به ثمر برسد و قهرمان و تمام آرژانتین با مشتی گره کرده خوشحالی کنند. اما آیا این پایان حماسه قهرمان و این پایان افسانه است. نه. یاری خدا گلی ساخت. اما خشم قهرمان هنوز پابرجا بود و بی‌انتها.

قهرمان بار دیگر عصیان کرده و دشمن را تحقیر می کند. تمام انگلستان را برای زدن گل قرن پشت سر میگذارد. دیگو بودن و وجود داشتن را با جسمش باز تعریف میکند تا گزارشگر غرق در اشک فریاد بزند:«زنده باد فوتبال!» زنده باد فوتبال و زنده باد دیگو. « تو از کدام سیاره آمده ای تا یک ملت دست هایشان را مشت بکنند و فریاد بزنند آرژانتین.»

دیگو نه فقط قهرمان آرژانتین بلکه قهرمان دنیا بود. یک پیامبر. پیامبری که از دیگر معجزاتش بازی ایتالیا و آرژانتین بود آن روز همه دیدند که چگونه مردمان ناپل ایتالیا همچون آرژانتینی ها فریاد میزدند دیگو.

پیامبری مارادونا ؛ نقطه ویرگولجادوگر رئالیسم جادویی

دیگو مارادونا با آن قد کوتاه و ران‌های عجیبِ درشت، سمبل عصیان بود. نماد نپذیرفتن. بی درنگ زندگی کردن. اگر هفت نفر در مقابل ایستاد، نایست و همه را غافلگیر کن. او نشان کاملی از بودن است. دیگو نشد، دیگو از ابتدا بود.

ای فرزند خدا  این بار بر صلیب مباش. جام را در آغوش بگیر و قهرمان شو.

دیگو رئالیسم و جادو را در هم آمیخت. به زیبایی صد سال تنهایی مارکز. دیگو آن روز یکی از بزرگ ترین داستان های روزگاران را ساخت. تئاتر بی نظیری از روایت بدن ها . جهان هیچگاه عصیان گر جادویی قرن بیست و داستان های افسانه ای اش را فراموش نخواهند کرد. مگر میتوان ابر قهرمان و حماسه ای اینچنین شگرف را فراموش کرد.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید